تبليغاتX
زندگی
زندگی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

فرشته ی من هیچ وقت تنهام نذار

م.ن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

برو...

خسته شدم!

ديگه پاهام ناي رفتن نداره، خسته شدم!

تك تك سلول هاي بدنم دارن فرياد ميزنن،هوار مي كن!

خسته شدن! ازم ميخوان همينجا بشينم و فقط نگاه كنم!

انقدر همه چي زود و سريع ميگذره كه گذر زمان از دستم در رفته!

انقدر آدما زود از كنارم رد ميشن كه ديگه هيچكس رو نميشناسم!

پير شدم و همه جوون موندم... از دست رفتم و كسي دستم رو نگرفت... فرياد زدم و كسي نشنيد

اه... چه قدر همه چيز ساكت و ثابت و ساكن و بي توجه ست! چه قدر زندگي بي تفاوت از كنار مرگ عبور ميكنه...

آخ اگه يه نگاه به هم بندازن!... كاش مرگ مثل يه ليوان آب بود كه هر موقع مي خواستي دستتو دراز ميكردي و يه جرعه ميخوردي

آخ كه چه قد تشنه م........

م.ن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
See full size imageبه خاطر کدوم گناه اینطوری باید عذاب بکشم ...... خسته شدم........ به کی بگم ........

از این زندگی ...... از این ادما ...... از همه ...... دلم میخواد برم ..... برم یه جای دور .... یه جایی که هیچ کس نباشه ...... تنهای تنها ....... جایی که حرف ادما با دلشون فرقی نداشته باشه ...... جایی که دروغ نباشه ...... تا کی باید زخم حرفای نا حقشون و بشنوم و هیچی نگم ...... چرا اگه حقیقت و بگم همه میگن دروغ ....... اخه خداااا خسته شدم ...... دلم میخواد بخوابم ...... یه خواب طولانی ..... دلم میخواد به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم ...... دلم میخواد اونطور که میخوام زندگی کنم ...... ااااااخه مگه جرمه ....... ااااااااه ....... دلم یه زندگی راحت میخواد ...... بدون خیال ...... بدون وهم ...... بدون ترس از فردا ....... بدون اندوه دیروز ....... دلم میخواد از اینجا برم ....... برای همیشه ....... روحم ازادی میخواد ...... یه ازادی مطلق ....... دلم مرگ میخواد ....... یه مرگ راحت ........ دیگه طاقت ندارم ...... میخوام روحمو واسه همیشه ازاد کنم ....... اااخ دیگه وقتشه ...... باید رفت ....... اینجا جای من نیست ..... باید از این دنیای پر از فریب و نیرنگ رفت ....... این دنیا با همه چیزش مال خودتون ....... وقت ازادی ....... اااااااازااااااادی ....... خداحافظ زندگی ....... برای همیشه ....... خداحافظ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها، دیروزها !

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ایینه می ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

م.ن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

کاش میشد۰۰۰

م.ن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 

م.ن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

خداوندا...

من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان
من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم

خداوندا..

من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم

خداوندا..

من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم


خداوندا...
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم

خداوند...

من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم...
خداوندا...

من از خود نيز می ترسم ...

خداوندا... پناهم ده

م.ن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام.نیما هستم.
ناله نكن!.خاموش باش.قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محكومی به زندگی كردن تاشاهد مرگ ارزوهای خود باشی

نوشته های پیشین
87/12/01 - 87/12/30
آرشیو موضوعی
زندگی یا مرگ ؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM